the journalist

ژورنالیست

مقاله

 

سفر نامه حقوق بشر خواهی در ژنو

جدی در شوخی 

ه . لیله کوهی

 

 

تحلیل، محلیل ها رو دیگران می نویسن من می خوام براتون گزارش سفر بنویسم. یه ماهی می شد توی سایت ها اطلاعیه برگزاری حقوق بشر خواهی در ژنو چاپ می شد. من فکر می کنم به تعداد شرکت کنندگان، اطلاعیه نوشته  شده بود. باور کنید نمی خوام یقه گیری کنم و دعوا راه بیندازم. و به آمدگان مدال افتخار بدهم و به نامدگان فحش نثارکنم.  نه به جان شما باور کنید! دارم گزارش می نویسم. شما هم هیچ حساب دیگری براش وا نکنید.

وقتی اطلاعیه کمیته کلن در سایت ها چاپ شد من به یکی از همین رئیس رؤسا زنگ زدم گفتم اسم من و زنمو بنویسید. آخ، آخ یادم رفته بود زنم یعنی همون (همسرم)  من مخلص هرچی فمینیستم.

تا اینجا مقدمه بود واسه گزارش سفر.

روز 5شنبه، واسه بیست دو بهمن بازی رفتیم کلن، آن روز مصادف بود با یکی از روزهای کارناوال.

هشتاد، نود ماشین از شهرهای مختلف ایالت نورد راین وستفالن زیر پلی کنار راین جمع شده بودیم. من کمی زبل بازی در آوردم رفتم پشت ماشین جلودار تاکسی نمره کلن، اما صد رحمت به خودم این آقای راننده خیلی اهل نظم و از این جور چیز ها بود. نیم ساعت بعد سه چهارماشین از خودم زبل تر بین منو جلو دار فاصله انداختن. سرتونو درد نیارم من آن روز پنجاه، شصت تا چراغ قرمز رد کردم خلاصه ماشین بازی تموم شد ما رفتیم دور یه میدونی جمع شدیم. دنبال یه کلنی می گشتم که به من بگه آخر هفته برای سفر ژنو، کجا می شه ماشینو پارک کرد،  که به مشکل جریمه و بردن ماشین توسط پلیس راهنمایی و رانندگی و دردسرهایی از این دست برنخورم. آخه  کلن لعنتی انگاری کیسه شهرداریش مثل کیسه آخوندا گشاده. هرچی پول می ریزی توش بازم پر نمی شه. نشد یه بار بیاییم کلن جریمه نشیم.  دارو دسته احمدی نژاد علاوه بر دردسرهای دیگه شون خرج ماشین مارو هم زیاد کردن، هی بنزین، هی پول پارکینگ و هی پول جریمه.

 توی شلوغ پلوغی ها ی آن روز مش حسنو دیدم. ازش پرسیدم واسه اون دو روز  یه جای پارک مجانی سراغ داری یا نه؟ اینو گفتم بیچاره شدم.  مش حسن آدم عجیب و غریبیه. توی این بیست وچهار پنج سال انگار نه انگار داره توی آلمان زندگی می کنه. تعارف هاش آدمو، بیچاره می کنه. تعارفو، الکی گفتم، بیچاره اصلاً تعارف نمی کنه از ته دلش می خواد برات کاری بکنه اما با کاراش آدمو کلافه می کنه. فقط کافیه بگی من نهار نخوردم. کارت تمومه! تا دو پرس چلوکباب سلطانی به خوردت نده و چند تا دوغ آبعلی هم روش، دس وردار نیست.

مشکل پارک ما یه جوری حل شد. صبح روز موعود رسیدیم ایستگاه مرکزی کلن. قرار بود اتوبوس ازشهر آخن بیاد.  آن روز هوا برفی و سرد بود. اتوبوس با یه ساعت تاخیر رسید. سوار ماشین شدیم. از همون اولش به قول آقای "جواد طالعی" اتوبوس طبقاتی شد. آخنی های زبل طبقه اول رو گرفتن. درسته که طبقه پائین نشستن، اما جای خوش آب و هوای اتوبوس هم بود. صندلی ها روبروی هم با میزغذا خوری، فاصله بین صندلی ها زیاد.  می شد به راحتی غلت واغلت زد، از همه این ها گذشته تموم ساندویچ ها و نوشیدنی ها طبقه پائین بود هر وقت من به هر بهانه ای رفتم پائین دیدم همشون دارن می لمبونن.  نوشابه های رنگ و وارنگ رو میز هاشون. تازه میکروفون اتوبوسم طبقه پائین بود هی واسه ما اطلاعیه صادر میکردن الان وقت نمازه، الان وقت فیلم سینمائیه، الان وقت بحث سیاسیه،  خلاصه هزار بخشنامۀ دیگه!

ناگفته نماند تعدادمون  طبقه بالا بیشتر بود و دموکراسی ناب هم اجرا می شد. اون ها اطلاعیه صادر می کردن ما، وتو می کردیم. هرچی اونا اطلا عیۀ انقلابی صادر کردن ما، وتوش کردیم. بعد اومدن مسابقه شعر و آواز راه انداختن. اونو هم ما زدیم رو دستشون. انتقامی گرفتیم که نگو.

رئیس اصلی ما آقای ارژنگ بود. درسته که طبقه پائین با آخنی ها می نشست اما آدم بی طرفی بود ولی یه معاونی داشت واه واه واه آخرش ما نفهمیدیم این طبقه بالاییه یا طبقه پایینی! فکر می کنم عنصر نفوذی آخنی ها بود. بخور بخورشو می رفت پائین با آخنی ها،  بعد می اومد بالا واسه ما نطق چند ساعته راجع به تاریخ مسجد سلیمان می کرد. ول کن هم نبود یکی یکی تخلیه  چاه های نفت مسجد سلیمانو برامون گفت. انتقام صد ساله پدربزرگش از انگلیسی ها رو از ما گرفت.

ساعت ده ونیم شب رسیدیم ژنو. وسط راه این رئیس ما گفت مارو می برن در اتاق های زیر زمینی که زمان جنگ جهانی دوم ساخته بودن. همه جور امکاناتی هم هست. خود رئیس ما هم زیاد مطمئن نبود این اتاق ها چه جور جایی هست. قرار بود در اولین زیرزمین که فرانسوی ها و بچه های شمال آلمان در ان جاداده شده بودند، توقف کنیم و کلید دو زیر زمین دیگه رو از مسئول کل تشکیلات بگیریم . قبل از رسیدن به ژنو یکی از بچه های فرانسه که در همان اولین زیرزمین جا داشت با تلفن منو تعقیب می کرد. وقتی اتوبوس ما رسید رفیقم پرید بالا منو کشون کشون برد توی زیر زمین خودشون. به قول مادرم: چشمتون روز بد نبینه از یک شیب تند رفتیم پائین بعد از یک از دروازه  بتونی به قطر یک متر عبور کردیم. من از همونجا اشهدمو خوندم. دروازه دوم و دروازه سوم و خلاصه هزار تویی بود که نگو. هرکدام هم دو قفل گردون مثل فرمون ماشین کامیون های بزرگ داشتند. اگر بسته می شد یعنی برای همیشه با دنیای نور، بام، هوا، ستاره و آسمون باید وداع می کردی یعنی پشت گوشتو دیدی رنگ نورو دیدی.

وارد سالن اصلی استراحتگاه شدیم. این دوست فرانسوی من گفت اینجا بمون جا به اندازه کافی هست. دیدم دوستان شمالی ما دور یک میز بزرگ استکان چایی به دست سخت درحال تصویب قوانین و مقررات برای تظاهراتند. به رفیق فرانسویم گفتم قربانت، این خانم معاون رئیس ما، به اندازه کافی برامون نطق مسجد سلیمونی کرد بگذار برویم زیر زمین خودمون، دنیای خواب بهتر از هر چیزدیگه ست. نشون به آون نشونی تا ساعت سه ونیم صبح اساسنامه نوشتن. اینوهم بگم آهِشون منو گرفت. تو اتاق ما یه پلنگ و یه بچه شیر افتاده بودند که تا خود صبح با پلنگه و بچه شیره در جنگ بودم. یکی هم طبقه پائین نون لواش می پخت. دیدید روی نون لواش و تافتون پف می کنه؟ یکی هم حیوونکی آونجوری خروپف می کرد. از اتاق دخترا صدای خنده بلند بود. اونا هم تا ساعت سه صبح می خندیدند ولی بهتر از صدای شیر و پلنگ بود. نصف شب یادم اومد قرص هامو نخوردم. زنم چند تا اضافی گذاشته بود اگه تو برف موندیم برای چند روز قرص داشته باشم. اخ اخ دس خودم نیست من ذاتاً بی تربیتم ببخشید همسرم. قرص هارو خوردم. کم کمک خوابم برد. باز کله سحر با صدای شیرین خنده دخترای جوون بیدار شدم. بهتره اینجا گریزی بزنم. اشاره ای به  دختر و پسرهای جوون ِ همسفرمون بکنم. یکی دیگه از زیبایی های این سفر آشنایی با این جوونها بود. ناز همشون! بارها دوست عزیزم "رضا مقصدی"در مورد اونها حرف زده بود اما این بار من از نزدیک شاهد و هم صحبت اونها بودم. حرف زدن در مورد اونها رو واگذار می کنم به گفتگوی دیگری تا حق مطلب ادا شود.

 صبح شد. همهمه ترافیک مستراح، قضای حاجت، مسواک و شستشو به پایان رسید. با سه سوت رئیس، همگی به خط شدیم. ساعت هفت و نیم با زیرزمین های مخوف وداع کردیم. مثل لشکر شکسته خورده دو تیم جداگانه یکی به رهبری آقای طالعی دیگری به رهبری رئیس کل، آقای ارژنگ وارد میدان اصلی کنار دریاچه شدیم. از آنجا با خط  5  به محل همایش حرکت کردیم. وارد میدان که شدیم بچه های برلین به ما ملحق شدند. به دنبال آشنا می گشتم. حسین بوخوم سابق برای ماچ و بوسه سبقت می گرفت. مهشید و علیرضا را دیدم مثل همیشه غبراق و سرحال، یا شاید تو مو می بینی و من پیچش...

آرایش میدان همایش جای حرف نداشت. انتهای میدان جایگاه اصلی سخنرانی  سمت چپ میدان چادر سفید بزرگ برای استراحت و نوشیدن قهوه و چای و سمت راست میدان توالت های سیار. و روبروی کاخ سازمان ملل تیرک اعدام آماده برای اعدام تک تک ما. و اطراف میدان، پلیس های مسلح برای حفاظت جان ما که مبادا هیئت ایرانی از جلسه بیرون بیایند وبه حاضران داخل میدان از برگ گل نازکتر بگویند.

گروه تدارکات صبح را با خبر خوشی آغاز کرد که  شهرداری ژنو گفته اگر به شما برق برسانیم آقای رفسنجانی و شرکا پولهایشان را از بانک های سوییس خارج می کنند. لذا ما را ببخشید این دو سه روز را بی برق سرکنید. انشاء الله سال آینده حتما به شما برق فشار قوی خواهیم داد. پخش این خبر باعث شد هر گوشه میدان  یک بلندگوی دستی به کار افتد و کسی جلودار کسی نبود. تنها کمیته فرانکفورت ابتکاری از خود نشان داد که همه جمع را به خود مشغول کرد و گویا با آقای سارکوزی مرد شماره یک فرانسه ارتباط مخفی برقرار کرده و از انبار قدیمی شهرداری پاریس لباس های زندانیان باستیل را به امانت گرفته بودند. مخصوصاً خانم جلودارشان آدم را به راستی به یاد زندانیان باستیل می انداخت.

به کمیته فرانکفورت پیشنهاد می کنم به سراغ آقای "ابراهیم نبوی" بروند گویا یک زمانی گفته بود لباس پامازی گل بوته ای زندان را به یادگار با خودشون آوردن. بد نیست برای نمونه برداری از لباس زندانشون استفاده بکنید.

حدود ساعت دوازده و نیم الی سیزده خانم شادی امین از درون جلسه سازمان ملل به جمع ما پیوست/ می گفت روی میز پانزده شانزده کشور طرفدار جمهوری اسلامی ایران جلوی هر نماینده یک ساندیس و یک قمه بود. هروقت فرصتی به مخالفان مثل آقای دکتر لاهیجی یا خانم شادی صدر و دیگران داده می شد نماینده کوبا و بورکینافاسو و دیگرطرفداران جمهوری اسلامی ایران یک قلپ ساندیس می نوشیدند و قمه ها را بالای سرشان به علامت تهدید به طرف مخالفان می گرفتن. پاسبان های ژنوی حافظ ما هم همگی دستشان یک ساندیس بود، دور میدان گشت می زدند که نکند ما از جایی برق بدزدیم.

جان کلام درمیان هیاهوی بسیار اندکی بیش نبودیم.! اما بودیم...

جمعه 19/02/2010

هشدرخان  آلمان

www.aoja.blogspot.com

 

| © 2010 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany |