|
|||
|
مقاله |
|||
|
همه اش همین بود؟ اولریش لادورنر دی تسایت
◄حکومت دینی در ایران بدون منابع مشروعیت جدید و همزمان نگهداری منابع قدیم، نمی تواند از رویدادهای اخیر جان به در ببرد. از همین روست که رژیم تا کنون موسوی را به زندان نینداخته است. نظام با موسوی حرف می زند تا موج اعتراضات را بخواباند. این اما یک تدبیر کوتاه مدت است. زمامداران نظام عمیقا نامطمئن هستند چرا که می دانند می توانند مورد حمله توده های مردمی قرار بگیرند که در فکر چنان جشن بزرگی هستند که دیگر سنگ روی سنگ نظام آنها بند نخواهد شد. ***** حضور میلیونی مردم تهران، در فردای سخنرانی آقای خامنهای در نماز جمعه، فقط زیر پا گذاشتن فرمان خلیفه شیعه در ایران نبوده است. این حضور با وقار و با متانت که هفتهای از سال 2009 در صدر اخبار بود و توجه جهانیان را به خود جلب کرد، چهارمین نمایش ایرانی است. چهارمین نمایشنامهای که از دورهی مشروطه (1906 -1903)، جُنبش ملی کردن نفت و انقلاب اسلامی تا به امروز بر روی صحنه رفته و از کشور، تئاتری چشمگیر و تماشاخانهای بزرگ ساخته است. بزرگی که حتا یونانیان مبتکرنمایش را نیز به حسرت میکشاند. گرچه اینان نیز همین اواخر با تظاهرات خیابانی و اعتصابات سراسری به فساد اداری در کشورخود اعتراض کردهاند. بهر حالت ایران را نباید دست کم گرفت. حتا اگر سرود خود پسندانه ای مرز پُر گُهر به مذاق غیر ایرانیان خوش نیاید و در چشم واقعبینان سخن منطقی نباشد. اهمیت ایران، از منظر جغرافیای تمدنی – سیاسی، سوای نافرمانی گسترده و چند باره مردمانش به واقعیت چهار راهی بودن سرزمینش در جهان بر میگردد. ایستگاهی برای رو در رویی، برخورد و حتا سازش تمدنها با فرهنگ بومی. در شمال این چهار راه، کمینگاه خرس روسی است. او که، پس از شکست شیر ایرانی در صد و پنجاه سال پیش، بارها میل خود را برای رفتن به سواحل آبهای گرم خلیج فارس و اطراق در آنجا ابراز کرده است. خرسی که پس از چنگ اندازی بر قفقاز با قشون خود، به یارگیری از غیر خودی هم پرداخت. از آن پس پرسنلی چند ملیتی را در میدان بازی سیاسی ایران فعال داشته است: کهنه جواسیس روس، نسل در نسل. از غربش، در مسیری که تورانیان افسانهای هموارش کرده و در سرحدش عثمانیان قرون وسطایی سنگر بستند، شیر بریتانیای به سودای غلبه بر فیل هندی آمد و شد داشته است. آمد و شدی که در ضمن گاهی ما را هم بلیعده است. در دور اندیشی سربازان ملکه ویکتوریاها و الیزابتها نفوذ به دربار و رخنه در مراکز قدرت و افکار عمومی ایرانیان همواره جای خود را داشته است. چنان که از جا به جای ایران زمین برای خود اردوگاهی ساخته و جیره خورانی را دست و پا کردهاند. وسعت اردوگاه و تعداد جیره خوران بریتانیا چنان بی در و پیکر بوده که حتا فرانکو فیلهای دربار ایرانی نیز در دورههایی از گماشتگی ابایی نداشتهاند. در حالیکه ابواب جمعی خروس فرانسوی، یعنی فرانکو فیلها، معمولا در دیار هند و چین و شمال افریقا باید دنبال نان و آب بوده باشند. این یورشهای شمالی و غربی اگر سوءسابقه دیپلماسی و تاریخ استعماری در سرگذشت چهار راه ما باشند، آنچه اما "آپ دیت" یا به روز است از سمت شرقی میآید. البته یورش شرقی که تبارش به چنگیز مغول میرسد، امروزه دو جنبه دارد. یکی تسخیر بازارهای ما با جنس ارزان و بُنجل اژدهای چینی است که "دستاورد"ی از روند گلوبالیزسیون معاصر بشمار میرود و عطش مصرفگرایی ما را نصفه و نیمه میخواباند. جنبه دومی را در سحر و جاذبه الگوی کشورداری چینی برای حاکمان امروز ایران میتوان مشاهده کرد. الگوی ترکیب کمونیسم سربازخانهای با ولع پولسازی بهر طریق ممکن و ردشدن از روی جان زحمتکشان بی حق و حقوق انسانی. عالیجنابان دستار بر سر ما در زمره شاگردان ممتاز تقلید و بدل سازی الگوی چینی هستند که اختناق و استبداد سیاسی را بر سر مردمان میریزند و منفعت اقتصادی را در جیب. با اینحال آن یورشی که از سمت جنوب گریبان شیر ژیان ما را گرفته از همهی همتایان در سمت و سوهای دیگر چهار راه ایران بغرنج تر است. از جنوب، دو دشمن مختلف به سوی ما آمدهاند. دشمنانی که، در نگاه اول و تامل نشده، به صورت دوست و حامی بنظر میرسند. هم نفت و هم اسلام تازیان، دشمنان دوست نمای ما هستند. اولی را طلای سیاه میخوانند. این گنج مثل طلای زرد رنگ نیست که همواره باید آن را در کوه و سنگ جست و جو کرد. کافی است یکبار از زمین درآید. دستگاه تخلیهای مدام آن را بیرون خواهد کشید. به مصداق این ضرب المثل که خدا برای تنبلها میسازد، پول شدن راحت و بلاواسطه این نوع طلای خاص که تازه کشف و استخراج آن را نیز مدیون انگلیسیها هستیم دههها ما را از فکر کار، تولید صنعتی و برنامه ریزی علمی برای آتیه باز داشته است. نفت آن صندوقچه جادویی است که دولتمردان نظامهای دهههای اخیر ایران جیب بی انتهای خود را پُر و با گدا پروری شکم صدقه گیران را سیر کردهاند. جادوی آن گنج چنان است که دستجات مختلفی از مردان ریز و دُرشت سیاست را در امتحان اخلاق و آرمانخواهی و ایران دوستی مردود و به رانت خواران صرف بدل کرده است. جامعه ما بار این مردان فربه و فریبکار را سالها است که بر دوش خود دارد. امروزه در همین فربگی و فریبکاری مردانه ، که از بغرنج نفت و اسلام و در هم تنیدگیشان بر میآید، گرفتاری ملی ما بیش از هر زمان دیگری خود را هویدا میسازد. ایشان از خرافات عوامانه و درآمد نفت طناب داری ساخته اند که بتوانند آزادیخواهی ما را هر روزه اعدام کنند. تبعیض و آپارتاید زن ستیزانه در واقعیت به صورت زندگی ستیزی و سرکوب شادی و خوشباشی جوانی در آمده است. مای جمعی کلافه و پریشان است. خود بودن پیشا اسلامی را به برکت تاریخ نویسی نومسلمانان نمیشناسد. از غرب نیز چنان اهریمن و غولی برایش ساختهاند که خود بودن پسا اسلامی و مُدرن جهانی را همچون گناه احساس کند. با آن عادت به توبه و سنت ندامت که با دروغ مصلحتی و تقییه جور شده، مثل در و تختهای ناجور، به سختی فعل شناسایی را صرف میکند. ما از نیرنگهای خودمان بیشترین ضربهها را خوردهایم. چنان که در مقابل عرب مرکز مداری اسلام نخستین، بتدریج، شعوبیه و مذهب شیعه را علم کردیم و عناصری از آئین پیشینی خود را در آن جا دادیم. امروزه شیعه گری که زمانی خط تمایز ما با تازیان مهاجم بشمار میرفت، یک ایدئولوژی دولت پرست و عوامفریب را بر ما مستولی کرده که نمیگذارد با تحول سایر جهانیان همراه شویم. ماجرای حذف امتیازات ویژه روحانیت که جدایی ساختار سیاست گذاری از منافع فرقه دینی را در جهان پیشرفته رقم زد، روندی که شروعش در اروپا به سدههای قبل بر میگردد، برای جامعه ایرانی امروز به صورت آرزویی دست نیافتنی جلوه میکند. از این عقب ماندگی تاریخی و موقعیت پریشانحالی فقط خشم و کینه بر میآید. احساسی که هم بر ارتباط میان جنسیتهای مختلف (مرد و زن) سایه میاندازد و هم رابطه گرفتن اقلیتهای اجتماعی، قومی و دینی و غیر دینی را مخدوش میسازد. قانون اساسی جاری کشور، سیاهکاری حک شدهای روی کاغذ سفید است که آپارتاید و تبعیض گسترده را در محتوا نهفته دارد. درست در لحظهای که ما جهانیان را به همبستگی با آزادیخواهی مردم ایران فرا میخوانیم، مردم جوانی که رنگهای مختلفی را همچون برنامه سیاسی مطلوب خود حمل کرده و میکنند، بایستی به سنجش آن مای جمعی و نمایشهای پیشینش بپردازیم. به نقاب و به گریمهای خود بنگریم. پیش از آن که دوباره روی صحنه رویم. اندکی مکث کنیم. آیا میتوانیم دریابیم که نمایشهای ما فقط حماسی نبودهاند؟ به راستی که لحظههای تراژدی و کمدی در آنها فراوان یافت میشوند. تازه ازاینها گذشته، در این اواخر تئاتر گروتسک را هم که تولید توامان خنده و اشمئزاز است، به وانمودها و بازتابهای خود افزودهایم. یک نمونهاش این بود که شاه را به تبعید راندیم تا خودمان، تک به تک، ادای شاه را در آوریم. جالب بود که سنت و محافظهکاری، دست در دست هم، درس عبرت آموزی به ما دادند. خلیفهای را بر کرسی نشاندند که نه تنها اختیارات زمینیاش به مراتب بیشتر از شاه بلکه همچنین خود را همچون جانشین خدای آسمانی عرضه میکند. با اینحال اگربخواهیم جانب انصاف را رعایت کنیم به اعتراف زیر نیز مجبوریم. چرا که در صف مخالفان ریز و دُرشت نظام خلیفگانی، شاهان خود خواندهای در دستههای چپگرا و در جرگههای دست راستی وجود داشتهاند که با جان سختی به حیات خود ادامه داده و به صورت رشد فرهنگی شهروندانه تُف کردهاند. باری. به رغم این وضعییت ناخوشایند پوزیسیون و اپوزیسیون، و به رغم ناکامیها و سردر گمیهایی که در این سه دهه گذشته گریبان ما را گرفته بود، سوژه یا فاعل شناسای ایرانی با پیشرفت جهانیان همگام شده و بر اصولی چون خواستهی لغو اعدام و احترام به حقوق اقلیتهای اجتماعی پای فشرده است. بنابراین نباید به گذشته و سنت تامل نشده خود باز گردیم و مرده باد و زنده باد دورههای پیشین را تکرار کنیم. با گفتن مرگ بر دیکتاتور، هر چقدر هم که آقای خامنهای باعث بیزاری ما از زمین و زمان شده باشد، مسئله ما با دیکتاتوری در جامعه ایرانی حل نخواهد شد. چرا که آزادیخواهی ما با نظام خلیفگانی فقط دعوای سیاسی ندارد. بسیار مُهم تر از این دعوا، چالشی فرهنگی و رفتاری برای بهبودی اوضاع باید صورت گیرد. به عبارت دیگر، نباید گول وسوسهی مثل دشمن عمل کردن را بخوریم. شعارهای زنده باد و مرده باد را به آرشیو تاریخ بسپاریم. بنگریم که چگونه با زندگی بهتر کنار بیائیم و چقدر به خوشباشی بال و پر ببخشیم.
|
|||
|
| © 2009 | | alefbe - journalist | | berlin | | germany | |